من محکوم شدم به تنهايي...
کوله بارم را به دستم دادي و مرا از جزيره قلبت تبعيد کردي به
دوردست ها...
آنقدر دور که هواي برگشتن به سرم نزند...
تو براي مجازات کسي که نمي دانست مرتکب کدامين گناه بود
که مجازاتي اين چنين سنگين برايش رقم زد نيازي نبود وامدار
اين همه فاصله شوي...
شايداين من بودم که نمي دانستم درآستان قصر پادشاهي
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهي بزرگ...
نترس...سرزنشت نمي کنم...ناي برگشتن را هم ندارم ...
همان يک ذره نيرو و تواني را هم که داشتم خرج دلتنگي هايم
کردم...

کاش آسمان حرف کویر را میفهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او میکرد
کاش واژه حقیقت آن قدر با لب ها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود
کاش دلها آن قدر خالص بود که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد
کاش شمع، حقیقت محبت را در تقلای بال پر سوز پروانه میدید و او را باور می کرد
کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود
کاش بهار آن قدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی داد
کاش فریاد آن قدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست
کاش در قاموس غصه ها ، شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد
و بالاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید و جدایی را رقم نمی زد........
نبود در تار و پودش نبودش ديدي گفت عاشقه عاشق
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه ديدار اين خونه
فقط خوابه ، تو كه رفتي هواي خونه تب داره ، داره از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ، بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك كلاغاي
سياه پوشن ، چراغ خونه خوابيده توي دنياي خاموشي ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي ، شده كارش فراموشي ، ديگه بارون نمي
باره اگر چه ابر سياه ، تو كه نيستي توي اين خونه ، ديگه آشفته
بازاريست ، تموم گل ها خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
دوستت دارم
آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو
دنیارو عاشق میکنم فقط به خاطر تو
سر به بیابون میزنم فقط به خاطر تو
رو دست مجنون میزنم فقط به خاطر تو
تو نمیخوای بیای پیشم فقط به خاطر من
من ولی سرزنش میشم فقط به خاطر تو
عشقمو پنهون میکنی فقط به خاطر من
من دلمو خون میکنم فقط به خاطر تو
از خوبیات کم میکنی رشترو محکم میکنم
تو خودتو گم میکنی من خودم گم میکنم
شعله رو خاموش میکنی شبو فراموش میکنم
یه روز میشم بی آبرو فقط به خاطر تو
قربونی یه جستجو فقط به خاطر تو
تو هم یه روز میری سفر فقط به خاطر من
خیره میشن چشام به درفقط به خاطر تو
به من میگی تو دیوونه فقط به خاطر من
جملت به یادم میمونه فقط به خاطر تو
مرا تنها مگذار! نمی خواهم دراتاقی که از بوی خورشیدتهی است نفس بکشم. نمی خواهم درمحاصره دیوارها و پرده هاباشم. نمی خواهم شکل ستاره ها راازیادببرم. بی تو لبخندمفهوم ندارد وزندگی یک معمای حل ناشدنی است.بی تو زمین یک توپ سرگردان است و دلم یک تکه یخ است . بی توشعرهای شرقی من بی معناست و گلهایی را که در باغچه کاشته ام رنگ وبویی ندارند. مراتنهامگذار! من نمیتوانم این همه کوه و صخره و آهن رابر شانه های نحیفم حمل کنم. من طاقت روبرو شدن باامواج بلنددریا وآرامش سپیداقیانوس راندارم. بی تو خواب بدمزه و تلخ است ومن هزاران سال است که پلک بر هم نگذاشته ام وهزاران سال است که آغوشم را به روی کسی نگشوده ام وهزاران سال است که آوازنخوانده ام. بی تو پنجره ها خالی ازمنظره اند وسینه ها خالی از شور و شوق مرا تنها مگذار! من نمی توانم ثانیه های سرد وساکت رابه طرف فردا هل بدهم وروی نزدیکترین درخت قلبم رابه یادگار حک کنم
کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی یود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف تزین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود
اینجا آسمان ابریست آنجا را نمیدانم !
اینجا شده پائیز آنجا را نمیدانم !
اینجا فقط رنج است آنجا را نمیدانم !
اینجا دلی تنگ است آنجا را نمیدانم !!!
اگه یه روزی دیدی کسی برگشتو نگات کرد بدون براش مهمی !
اگه یه وقتی خندیدیو کسی نگات کرد بدون براش قشنگی !
اگه یه وقتی گریه کردی کسی برات اشک ریخت بدون براش عزیزی !
اگه یه وقتی افتادی و با عجله اومد دستتو گرفت بدون دوستت داره !
اگه یه روز تورو با کسی دید و رفت سراغت نیومد بدون عاشقته !
تقدیم به اونایی که دوسشون داریم و نمیدونن ..... !!


اما تو نبودی ... تو نبودی اما یادت در قلبم بود ...
لحظه باریدن باران، تنهای تنها در زیر قطره های باران قدم می زدم ... اما تو نبودی ...
لحظه غروب که شد، یاد تو در دل من غوغا به پا کرد ... و چشمهایم به یاد تو بارانی شد ...
کاش در کنارم بودی ... آن اشکها را تنها تو می توانستی پاک کنی ...
لحظه های دور بودن از تو میگذرد اما خیلی دیر ...
عشق تو آنقدر مقدس است که حتی حاضرم جانم را هم به خاطرش بدهم ...
تو باشی همه چیز زیباست ... دیگر دلتنگی در دلم نیست ... تو هستی و یک دنیا خوشبختی ...










اگه دلم تنگ میشه خیلی برات منو ببخش
اگه نگام گم میشه تو شهر چشات منو ببخش
منو ببخش اگه شبا ستاره ها رو می شمارم
اگه همش پیش همه بهت میگم دوستت دارم
منو ببخش اگر برات سبد سبد گل می چینم
منو ببخش اگه شبا فقط تورو خواب می بینم